آن چه هست ، رویای در نبودن است
و آن چه نیست ، ارزش تفکر ندارد
و دنیا هست
و دنیا نیست
دیر گاهی است سؤالی دارم
ومعما این است
سهم آزادی پروانه کجاست ؟
و چرا بال کبوتر فقط آهنگ قفس می خواند؟
مرغ باران به کجا می بارد!؟!
و چرا یک گنجشک ، بار اول که سر از لانه برون می آرد
تا که پر گیرد و بالا برود ،
آسمان را جا نیست ؟
و نمی دانم من
از چه رو می گویند ؛ شب خمار است و سیاه
شب اگر تاریک است ، علتش بخشش خورشید به ماه است و زمین
و سؤالم این است
سهم دلتنگی خورشید کجاست ؟
دل نوشته ای از دوست خوبم ، پروین جعفریان
بی فصل
در نقطه ای که سرنوشت آغاز می شود
جدال برای بی بهانه زیستن را تمرین می کنم
در فکر پایانم
اما تسلیم نمی شوم
روزگارم در خواب ست
در جستجوی بارقه ای
بی زمان و مکان
روبرویم روشن می شود
سراب ؛ آه که چه زیباست
می دانم ، نمی دانم
افکارم تصویری لز دلهره دارند
پایی می خواهم ، برای رفتن
کناری برای ایستادن
دیدن و گریستن
دیدی چه زود گذشت؟
در پیچ و خم بی راهه ها هرچه بر سرم آمد، فراموشم شد
عاقبت در آخرین بهانه دچار شرمندگی از خود شدم
هواي خاموشي دارم
تمام پنجره ها رو به سياهي باز مي شود
فرداهاي خاكستري روبرويم خيمه زده است
مهربانه ها با من وداع كرده اند
آخرين چشم ها نيز برمن بسته مي شوند
تا ابديت با غم رهسپار ندامت ها خواهم شد
ديگر چگونه مي توان فرياد نزد؟
عادت به تكرار بر جانم هم چون خنجري فرو رفته بر سينه مي ماند
دل سپرده ي آفتاب بودم
كه گرفتار آتشش شدم
و
دانستم كه زندگي اين است:
امّيد تا آخرين باور و صد افسوس هرگز نرسيدن.
در این متروکۀ انسانیت ، انسان نما
از چه خود را این گونه پریشان ساخته ام ؟
این جا آخرینۀ بیراهه ای است که ما را به آن هدایت کرده اند
این جا عذاب است ، و هرگونه بخواهی بیندیشی افکارت این فلاکت را توجیه خواهند کرد
و تو فریب خواهی خورد
فریب امّید ، فریب صبر و توکّل
خنده ام آمد
تو نیز بخند
بخند به قصّه رها شدن ها
به عمری که تا امروز در ناکجاها تلف کرده ای
به روزی که هرگز نخواهد آمد
امّا بدبختی این جاست که باور نخواهی کرد
حتی خود من هم !
ـــ کنار زیادی فریادها
و راهی که بر نمی گردد
از خود بی خود شدم
اما هرگز راهم کج نشد
ــ چشمهایم هنگام عبور از افقی تمام شد و دیگر بیراهه ای برای گمراه شدن نمی یابد .
چشم هایم شب زنده دار پاره ورق های ، کهنه یادگاری زندگیم بود که ناگهان اشک... ،
و دوباره در حسرت رها شدم .
درد ، این آفت بر باد رفته
هنوز بر جا مانده های خاکسترم حضور دارد
رهایم نمی کند
در...
تلاطم موج های غریبی
حضور بی حضور خاطره ها
شعرهای نیمه تمام شبانه
بی اعتنایی به عذابی که جانم را می فشارد
یلداهای تمام ناشدنی نفرت وار
و من محو در ازدیام سرزنش ها
درد نیز اینگونه سراغ من می آید
و من از خود می پرسم
۱۳۶۴/۱۲/۰۹ :
ناراضی ام
از خود ناراضی ام
از قدر نشناسی خودم ناراضی ام
می پنداشتم رسیدن سخت است
رسیدن سخت نبود
رسیدن و نایستادن سخت بود
من قدرت ایستادن نداشتم
خودم رو دور زدم
همه تقصیرهارو گردنش انداختم
اون بیچاره هم باورش شد
ولی ته دلم از خودم خجالت کشیدم
اوایل فکر کردم زرنگی می کنم
طوری رفتار کردم که انگار اون پا پس زد
ولی همش از حیله گری من بود
حالا هم ، هم خودش و هم دیگران اون رو مقصر می دونند
به من به چشم یک بی گناه نگاه می کنند
و دلشون واسم می سوزه
من الآن احساس گناه می کنم
۱۳۸۲/۱۱/۰۴:
عزیزم می خوای احساس گناه هم نکن
اذیت میشی
خسته میشی
ای ول بابا روتو برم
۱۳۶۴/۱۲/۰۹ :
خوب میگی چیکار کنم ؟
۱۳۸۲/۱۱/۰۴:
این همان لحظه ابدیت است
قصهُ افسانه هاست
افسانه ها از دل می آیند
زمان می ایستد
پرنده ها در قفس می میرند
چیرگی از سر ناچاری است
پیروزی بیش از بخشش نیست
غرور پرواز در فاصله هاست
امّا
فاصله مهربان است
فاصله جز گسستن آرزویی ندارد
فاصله از خود بیزار است
فاصله التماس ندیدن است
ندیدن جدایی ها
فاصله می رود
فاصله کی میرود ؟
فاصله چگونه می رود ؟
۱۳۸۲/۱۱/۰۴:
دو قطره اشک در غربت آخرین یادگاری
یادگای دوباره اکنون می شود
و فاصله خوشحال از رفتن
خواهم رسید و تو را از تو خواهم گرفت
منتظر باش
اثبات خواهم کرد ، امکان از تو گذشتن وجود ندارد
در لحظه با تو زنده ام
و در هر گوشه از ذهنم ، از تو یادگاری نوشته ام
به غرور خودشرمگین می شوم
به غریبی تو غمگین
اما هر آنچه هست خواهد شکست
و جان تازه خواهم گرفت
چون یاد آورده ام بی تو یعنی ، تباهی
بی تو اینجا ، جای من نیست
و عمر بی سبب در گذر است
وجودم تو را صدا می زند
ای همه آنجه ندارم
فدم هایم دیگر نمی روند
منتظرند تا تو نیز...
تو نیز با من باش .
آیا می شود رسید
آیا می شود احساس کرد
آیا می شد باور داشت
آیا می شود ...
نه از نا امیدی است و نه از بد بینی
از هرچه هست بر همه پوشیده است
می روی
اما نمی رسی
این تنها ادعای من است که تو هم می دانی
اگر می رسیدی ، تمام
و اگر نرسیدی ...
اما درک کن که حقیقت در نرسیدن است
دنیا تا به امروز تمام یک لحظه
و تا آخر ، لحظه ای به غیر از ان لحظه نخواهد بود
در این دنیا انگار از انسان انتقام گرفته می شود
چرا نمی توانست نقرت نباشد
و طمع ، بنیان این همه بدبختی وجود نداشت
ای خدا ، از چه ما را در این گرداب نا آرام رها ساخته ای
یا فرو ببر ، یا دستمان بگیر
آخرین حرف ها را نیز شنیدم
برگشتن یا برای همیشه تمام کردن
تلاشم بیهوده است
ای زمان از تو کمک می خواهم
و ای حسرت که سراسر وجودم را فرا گرفته ای
تو را به دست سرخوشی می سپارم
اما ، از سر ناچاری
همه وجودم حسرت یک لحظه
شاید ، نگاهی سرد
چه گناهی
چه اشتباهی
این فاصله ها تاوان کدام جرم است
سبب که بود ؟و قسمت چرا خویشتن بی نقص مرا آلوده ساخت
حرف های ناتمام من هر روز با من سر جنگ دارند
آن ها به گفته شدن می اندیشند
و من ترس از گفتن حرف هایم .
سراغ من از جاده بی پناهی می گذرد
در برکه همسایه مان دنبال نقش مهتاب می گردم
و از خود میپرسم :
کدام وجود مرا از من به غیر من وا نهاد
یادم به ورق زدن خاطره ها افتاد
و در ورق زدن خاطره ها خود را حقیر دیدم
و ای کاش نبود ، آن لحظه ای که گرفتار شدم .
به یاد آن لحظه
و پایانی در اوج فریاد زدن
باورم دیگر تحمل باور ندارد
زمان ایستاده
و افکارم در پشت آخرین کلامت منتظر معجزه ای
اما چه سود
روزها در گذر است
و هرچه می گذرد ،
انگار نمی گذرد .
نگاهم پایان یافت و سردی دوباره سبز شد ، و بر تابوت خاک خورده نم نمی باران بارید .
چاره ای از سر ناچاری برای دچار شدن یافتم .
همرنگی خوب است ، اما برای چند رنگی و برای همیشه از خواستن باید گریخت و سر فرود آورد بر خود باختگی .
این زمانه پر است از آشوب و خلوتگاه زمین آکنده از دروغ ، و دلیل این سرنوشت وجود حرف هایی به ظاهر اسرار گونه است .
انتقام زندگی را باید از چه کسی گرفت ؟ و فردای این همه شکایت از برگ برگ یاد گرفته ها ، چه خواهد شد ؟
قسمت ، راز امّید ها و امّید بهانه ای برای ماندن ، و حکمت این قسمت جز راز وجود چیزی بیش نیست . رازی که بر باورمان نشسته است راز است و بر جادوی زمان سیطره دارد و هر لحظه که می گذرد ، لاینحل تر می ماند .
و بر هر ذره ای که می بینم ، تامّل می کنم ، کم یا بیش فرقی نمی کند ، تامّل غیر از رفع تردید است ، تامّل خوشبختی را به سوی انسان هدایت می کند .
و من می پندارم در این دنیا تنهایم ،
و تنهای من دلیل بودن من است ،
و نمی خواهم هر آنکه مرا نخواهد ،
حتی اگر ...
با این که شب شد و شب مرا در بر گرفت
با این که جانم به لب آمد و سکوت هم آغوشم شد
با اینکه بی پناهی حالا جزیی از من است و حالا دیگر از رهایی می ترسم
با این که سکوت آخرین کلامم بود و غبار نا امیدی بر پیکره ام چیره شده بود
اما هنوز برای آنکه بتوان راه ها رفت و پنجره ها گشود ، نیاز به گسستن است ، گسستن خود از یادها و خاطره ها .
اما تمام شد هر آنچه از اعماق نا امیدی ها سرچشمه می گرفت ، برای رسیدن
و خواستند من نباشم ، شاید اتفاق جالبی بود که در افسانه ها حقیقت می یافت
این افسانه دوباره تکرار شد و من این آخرین جاده را نیز از نرسیدن گذشتم.
باشد که تو باشی و مرا در من باشی و از من باشی و به یادم باشی ،
و خداوند صبر را آفرید .
دلتنگی زیر باران ، و بی خیالی خودم
تو را نمی فهمم ، اما هر آنچه هست ، برای تو و از توست
در خود گم شده ام ، ولی به امید پیدا شدن زنده ام
هیچ کس مرا نمی یابد ، و من نیز همچنان منتظر قدم هایت ...
در هر جاده ای که می روی ،
نگران نرسیدن نباش .
به کنار جاده توجه کن ، که چه زود از کنارش رد می شوی .
زمان حرکت یافت و گفت : در این لحظه فکری به سراغم آمد ، آن فکر به من گفت ؛ مروارید های ته اقیانوس می دانی با هم چه زمزمه ای میکنند ، آن ها به همدیگر می گویند ، دلیل این که چیزهای با ارزش این قدر سخت به دست می آیند چیست؟مروارید دیگری اینگونه پاسخ داد ؛ شاید به خاطر اینکه مثل ما در جاهای دور از دسترسی باشد . صدای خنده ای آمد ، آن خنده تبدیل به گریه شد ، ولی مروارید ها نتوانستند بفهمند آن خنده از کجا آمد و چرا به گریه افتاد . همه ی مروارید ها ترسیده بودنند و دریا در ظلمت فرو رفته بود ، مروارید ها به داخل صدف هایشان بر می گشتند ، همه ی آنها به داخل صدف خود رفتند ولی یکی از آنها نتوانست ، دوستانش از او پرسیدند تو چرا نمی روی؟ آلان دیر وقت است ؟ مروارید گفت ؛ داخل صدف من مروارید غریبه ای هست ، مروارید شروع کرد به گریه کردن ، ولی بقیه ی مروارید ها از خوش حالی خندیدند ، چون یک رقیب از سر راهشان برداشته می شد ، یک رقیب بزرگ .ولی نفهمیدند که در درون صدف مروارید کوچکی در حال بار ورشدن است . همه رفتند خوابیدند. مروارید تنها ، دلیل خنده و گریه ی خیالی را فهمیده بود .زمان دوباره ایستاد و منتظر عاقبت شومی بود که در انتظارش است .زمان آواره شد ، ومروارید بیچاره و تنها در امتداد راه آبی پر پر گشته بود.
همه زمان ها در تسخیر تنهایی بود و تنهایی مبنا یی برای اندیشیدن . اما این چگونه اندیشه ای است که وجودش از گذرگاه زمان سالم میگذرد.تغییر ناپذیر بودن اندیشه در همه زمان ها ، از واژه تغییر افکار به دور است و خود مستقل تر از آن چیزی است که به سراغ ذهنی فرسوده بیاید . ایجاد نظام تحت حمایت مدرنیزه که از باب تکنولوژی بهره می گیرد ، نه وجود آخرت اندیشی دارد و نه راهی است برای کنار زدن اندیشه . پر واضح است که بشر تا کنون نه توانسته است ایجاد اندیشه کند و نه تفکر را موازی زمان به پیش ببرد ، یا همیشه در پی آینده بود ویا تاریخ را ورق می زد . اطراف را می نگرم ، دلم گرم می شود ، چون همگان می پندارند که در انتهای راه رسیدن هستند و همه چیز را به دست آورده اند . ناگهان به درونم مراجعه می کنم ، تلنگری وجودم را آشفته می کند و سخنم را پس می گیرم . آخر مگر می شود به رسیدن رسید ، مگر آخر مقصد معلوم است ، مگر جز اینکه از ابتدا این پندار را داشتیم ، ولی هنوز در گذر از زمان ها به مجهولات برخورد می کنیم . اما تا کی باید این را را ادامه داد و همچنان این گونه زیست . راه حل وچاره کار به چند عامل بستگی دارد که گفتن هر کدام تکرار مکررات است ودر وجود نوع بشر و هر تمدنی نهته است . که میشود گفت ؛ ممانعت از تقدیر اندیشی و تخیل نگری ، که برای هر وجودی مضر است ، و تحکیم و تسلط بر افکاری که به نظر برای هدایت است ولی در واقع برای نابودی نو بشر ، که از درون تاریخ به ما اعمال می شود ، می توان شروع به رسیدن کرد . اما اگر نتوان بر نوع تعاملاتی که از درون و بیرون کاینات بر انسان احاطه دارند ، میسر واقع نشد ، هرگز نمی توان تصور بر برتری را تا ابد حفظ کرد ، چون هرچه می رویم به بن بست می رسیم و این همان چیزی است که ما را نابود خواهد کرد . پس باید رسیدن را از یاد ها برد و در انتهای نا امیدی به ناامید ترین واژه عالم چشم دوخت ، به نرسیدن .
و نرسیدن شب است ، و در شب ستارگانی می درخشند ، ما آن ستاره ای را که به دنبالم آمده بود دیدم و اکنون در نرسیدن به رسیدن می اندیشم .زیرا من خواهم رفت و آن ستاره همچنان خواهد درخشید و هیچ کس مرا اسیر زمان نخواهد دید .
مهمترین حادثه ای که به سراغ باورها می آید ، در نهایت نداشتن اعتماد به گذرگاهی امن برای عبور تبدیل می شود . عبوری از جنس پرواز و نو شدن . اما احتمالا این رویاها به هیچ ناپدید خواهند شد ، و به جایی که سپیدی ها برای پیوستن مبارزه و سیاهی ها به رسیدن شب فکر میکنند ، رهنمون می شوند . حقیقت وجودی هر جنبنده ای نه از برای تلاش او ، بلکه در تکامل سرنوشت و پاره ای از مناسبات مدنی او شکل می گیرد . اما تا کنون ، آینده ای در پیش هیچ کوته فکری خوش نیامده ، مگر به خاطر نوع خلقتش و نوع خلقت یک خلقت است و گونه های آن پر از حیرت . این منطق ، آرامش هر بشری را به هم می زند ، چون به نظر ضد منطق می آید . یکی از احتمالات در آینده بشری ، نوع برخورد او با پدیده هاست . این احتمالات در کل نمی تواند راه گشای عبور باشد . تا کنون هرچه بوده کشف راز بوده و در ادامه هر آنچه باید باشد ، حل مسأله است ، اما سؤال مهم این است که آیا تمام رازها کشف شده است ، تا اینک به دنبال حل مسایل آن باشیم ، این خودش مهمترین پیچیدگی در برخورد با علت است .
نکته پایانی ؛ تفکری را که معنای اندیشیدن به خود را در خود نداشته باشد ، به حال خود واگذارید . اما اگر واگذاشتید و آن گاه خود را درگیر اندیشیدن احساس کردید ،اینک به راز بودن پی برده اید . و آن راز چیزی نیست جز مفاهیمی از درک خصوصی انسان راجبه پیرامون زندگی خود ، و این زندگی پایانی ندارد.
از آب می آمد ، و از گم شدن ها ، تاریکی ها برایش اتفاق تازه ای نبود ، نا شناخته ها برایش مفهوم دیگری داشت ، نه آنچه من و تو می پنداریم . او به دنبال کشف راز بود ، ما در جستجوی خود راز ، او آبی ترین لحظه ها را با خود داشت ، ولی ما به دنبال او در سیاهی ها دور خود می چرخیدیم . چشمانش هیچ کس را نمی شناخت ، اهمیت وجودیش رسیدن بود ، اما راهش یک مسأله برای ما شد ، راه او انگار به بیراهه می رفت ، نفسش همیشه تند می زد ، اما در حیرت بودیم ، او همیشه آهسته می رفت . انگار به این باور رسیده بود که دیر رسیدن همان دیر رسیدن نیست . شاید این خودش همان اتفاقی است که ما هنوز باور نکرده ایم . آخر میپنداریم باید برسیم اما نمی دانیم به کجا ؟ و تا کی ؟ او ابدیت را در انتهای راه نمی دید ، همواره در کنار خود حس می کرد ، ولی ما همیشه این را جزء راز هایمان حفظ کرده ایم که ابدیت تا کجاست ؟ شاید هم مهم باشد ، اما زبان هرگز نمی تواند تفسیرش کند ، بلکه زمان آن را به هر کسی که مثل ثانیه ها به دنبال دقیقه هاست نشان خواهد داد .می پندارم همین عمر است که ما را از واگذاشتن خود به تاریخ و گذر زمان مصون نگه داشته است . بسیار می شود حرف ها از پس پرده ها و آن سوی نقطه ها به زبان آورد . این جا در دنیا زمان به عقب باز میگردد ، ولی تصور ما این است که به پایان می رسیم و فنا خواهیم شد ، لیکن هدف مشخص نمی شود ، و تنها مرگ ما را بیدار می کند و هر رازی که راز بود دوباره بی آبرو خواهد شد ، وما به هرچه اسمش را زندگی گذاشته ایم خواهیم خندید . اما این نه به معنای کنار رفتن پرده هاست ، پرده خود ایجاد نشده است ، او تنها رازی بود که نهان بود . راز پرده راز همه تاریخ و همه آنچه ما کا ینات می نامیم است . پشت پرده همان خود ماییم ، پشت پرده آینه ای است که ما را به خودمان نشان می دهد. باید راهی را طی کرد که از بیراهه ها بگذرد و حصار زمان و مکان را محدود خود سازد . آخرین راه حلی که دوباره به ذهن خواهد رسید ، همه را مبهوت خود می کند . فکری که ذهن را درگیر و از واقعیت جدایش کند ، فکری که می خواهد ، اما نمیتواند، فکر واگذاری کارها به خود ، اما چه مسخره ، منطق بشریت خود این حرف را قبول ندارد ، چرا که هیچ کاری نمی تواند به خود واگذار شود ، بلکه ما آن را به دست های نا شناخته می سپاریم تا طبق میل خودشان به پیش ببرند و ما را از آنچه در این جاییم دور سازد.
آما سخن آخر دور از افکار پیچیده مرا آزا د می کند ، که تا کی باید نشست و آمدن ها را شمرد و بر اشتباهات خندید و در تاریکی به دنبال روشنایی گشت .
آن زمان ها گاهی خورشید بهتر از حالا می تابید و شاید درختان و مرداب پیر، برای یکدیگر قصه جدایی نمی گفتند .تنهایی زمانه ، مثل هوای زیر خاک و بودن من ، شکایت زندگی من است .
کسی می گوید تو بمان ، تو بمان نفس زنان ، همچون موج خشمگین ، ناله کنان ، همچون نفس زنان . گریان نباش ، بی تابی خورشید را بخوان ، صداها در ذهن می ماند ، تو بخوان اما از نزدیکترین جاده به سراب ، مثل خودت نمی توانی ، چون از یادگاری شب هیچ در ذهن نداری .
اما می دانم که چرا نمی دانم ، آخرین فرصت همانی بود که گفتی ، امروز برف باریده ، زندگی سرد شده و تاریک ، اما بسی رویایی و پر از قطره های نور سرخ اسارت ، پر از سکوت و بسی سکوت . کمی هم دیوار آجری را از نزدیک لمس کن ، زندگی نباید ما را جدی فرض کند ، زمین ما را در آوردگاه خود نگه نخواهد داشت ، بیچاره کلاغ سیاه که به دنبال زیبایی می گردد .
نمی توان هرگز ، آسمان را فراموش کرد ، خاکستر آتشفشان را ، سوالات یک کودک هشت ساله را ، خاطرات مردی ناشناس و بالاخره نمی توان فراموش کرد ، دلیل بودن را. تا به کجا باید رسید و به چه هدفی ؟ اما دلیل ممکن نفی عمل نیست ، عمل خود اراده است ، بازتاب تحول ذهن و درگیری درون . ایستادن در مقابل عکس العمل هستی ، واکنش به غریزه نیست ، رسیدن به هدف هم نمی تواند باشد ، در جایی که هر اراده ای سست شود ، بودن را نمی توان تفسیر کرد . ناشناخته هایی که می شناسیم ، در واقع هر چیزی هست که می بینیم ، درک کردن شناخت را کامل نمی کند ، شناخت در ورای هر تفکری ، دری به سوی ناشناخته هاست . حقیقت این است که ماوراء هستی به خودی خود ، در ادراک انسانی نمی گنجد ، ولی چیزی که نمی شود به دنبال آن رفت ، خود حقیقت انسان است . همه چیز در درون یافت می شود ، روز ازل روز آموختگی بشر بود و این بشر به اشتباه راه آموخته هایش را گم کرده و به دیده هایش یقین پیدا کرده است ، یقینی البته دروغین ، و دروغی البته اشتباه و اشتباهی البته غریزی و غریزه ای که بشر در ایجادش نقشی نداشته است ، غریزه تفکر وجودی است که آفرینش را به عهده دارد ، آفرینشی از روی دانایی . اما غریزه ای که به خطا برود ، آیا این دانایی پشت آن نیز به خطا نرفته است ؟ اما یقینا فاصله حقیقت و استدلال دروغین بشر بسیار اندک از اکتسابات دنیوی اوست ، و حقیقت این موضوع را می توان به راحتی در تفکرات خود به بیان گذاشت ، اما هرگز نمی شود آن را از بین برد .
انسان تا زمانی که انسان است ، انسان باقی خواهد ماند ، به دور از حقیقت و به دور از رها شدن ، رها شدن از غریزه ای که به خطا می رود و انسان هرگز راز انسان بودنش را نخواهد فهمید.
بودن آن زمان زیباست که برای رسیدن باشد ،
فرصت را از دست نده و گاهی به ابر ها لبخند بزن ،
آخر تو هم نرسی ابر ها خواهند رسید .
شب ها انتظار دیدن یک ستاره ،
روزها ، روزهای آشفته و تکراری ،
شاید باور نکنی ، ولی یعنی زندگی .